لغت نامه دهخدا
دستمالی. [ دَ ] ( حامص مرکب ) عمل دست مالیدن. رجوع به دست مال و دست مالیدن و دست مالی کردن شود.
دستمالی. [ دَ ] ( حامص مرکب ) عمل دست مالیدن. رجوع به دست مال و دست مالیدن و دست مالی کردن شود.
( ~. )(حامص. )۱ - عمل دست مالیدن به چیزی. ۲ - استعمال چیزی و مبتذل کردن آن.
دست مالیدن به چیزی.
دست مالیدن بچیزی
۱ - عمل دست مالیدن به چیزی. ۲ - استعمال چیزی و مبتذل نمودن آن.
عمل دست مالیدن به چیزی.
استعمال چیزی و مبتذل کردن آن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیدم که برای دستمالی موهوم بیواسطه قیصریه آتش میزد
💡 ابو دجانه در همه جنگهای زمان پیامبر شرکت کرد و از دلیران جنگ بهشمار میآمد و در هنگام جنگها دستمالی (عصابه) سرخ بر سر میبست و به عنوان ضربالمثل فرود آمدن مرگ شده بود.
💡 در واقع، بیخدایی واژهای است که نباید وجود داشته باشد. هیچکسی نیازی ندارد که خود را ناطالعبین یا غیرکیمیاگر بنامد. ما برای کسانی که شک دارند که هنوز الویس زنده است یا فضاییها کهکشانها را طی کردهاند تا دامداران و گله آنها را دستمالی کنند، واژه اختصاصی نداریم. بیخدایی چیزی نیست به جز صداهایی که افراد معقول در مقابل باورهای ناموجه دینی بروز میدهند.
💡 او با خواندن آهنگهایی مانند آمنه و لب کارون در سالنهای موسیقی لالهزار تهران علاقهمندان زیادی پیدا کرد. از یادگاریهای بهیادماندنی او شیوهٔ رقص بندری او است که با چرخاندن دستمالی سفید در دستش انجام میداد. او پس از اجراهای موفقش در لالهزار نخستین خوانندهٔ لالهزاری بود که صدای او از رادیو و تلویزیون ملی ایران پخش شد.
💡 دگر به خانه «نرمان» نه پوست ماند و نه مو ز بس به دست همین کور دستمالی شد