لغت نامه دهخدا
خورتاب. [خوَرْ / خُرْ ] ( اِ مرکب ) برآفتاب. آفتاب رو. خورگاه در تداول مردم دیلمان. ( یادداشت مؤلف ). خورنگاه.
خورتاب. [خوَرْ / خُرْ ] ( اِ مرکب ) برآفتاب. آفتاب رو. خورگاه در تداول مردم دیلمان. ( یادداشت مؤلف ). خورنگاه.
بر آفتاب آفتاب رو
{insolation} [علوم جَوّ] تابش خورشیدی دریافت شده در سطح زمین
تابش خورشیدی دریافتشده در سطح زمین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در این آیینه می بر خوردراینجا که خورتابان شوی از خوردراینجا
💡 آفتابخورتاب، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان املش در استان گیلان ایران است.
💡 جهان از نور خورتابان نماید درون هر شجر صد جان نماید