حکیم باشی. [ ح َ ] ( اِ مرکب ) رئیس اطباء دربار شاهی یا امیری. || خطاب و عنوانی که به لحاظ احترام بهر طبیبی میدادند.
- امثال:
حکیم باشی را دراز کنید؛ گویند برای امیری ترک که شکم درد داشت، طبیبی حاضر آوردند و اوتجویز حقنه کرد، امیر پرسید: حقنه چیست ؟ گفت: آلتی است با بنی باریک که بر دبر نهند و... امیر برآشفت وبخشم گفت: بر دبر چه کس ! حکیم که غضب امیر دید از ترس گفت: بر دبر من، و دستور بیاوردند و حکیم را حقنه کردند. قضا را درد شکم امیر به شد. سپس هر آنوقت که بیماری امیر عود میکرد، حکیم را خوابانیده و حقنه میکردند. مثل را در مورد ضعیفی که گناه هر کس را بدو بندند و وی را بجای گناهکار مجازات دهند، گویند.
( ~. ) [ ع - تر. ] (ص مر. ) پزشک، رییس پزشکان.
رئیس طبیبان، عنوانی که در قدیم به طبیب معروف یا سردستۀ طبیبان اطلاق می شده.
( صفت ) ۱ - رئیس پزشکان. ۲ - عنوان احترام آمیز پزشکان.
پزشک، رییس پزشکان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حکیم باشی به اردو ماند و شیشه هر آن جا خرس باشد هست بیشه
💡 در نوزدهم صفر هزار و سیصد و هشت آقامیرزا علی حکیم باشی را حضرت اقدس روحی فداه در مطایبه ببر الحکماء فرمودند و دستوری دادند که من بنده قطعه ای در این باب عرضه دارم حکیم باشی هم ازین اطاعت رنجه خاطر بود لهذا این ابیات را بر پاره کاغذی نوشته بعرض رسانیدم هم پسند خاطر اقدس واقع شد و هم حکیم باشی خوشنودی یافت.
💡 حکیم باشی شنید این های و هو را تفحص کرد چون احوال او را،