لغت نامه دهخدا
جوشانیدن. [ دَ ] ( مص ) بغلیان آوردن. تغلیه. اغلاء. جوشاندن:
باد اگر آتش تنزیل بجوشاند
مرد داناش بتأویل دهد تسکین.ناصرخسرو.در تموزی که حرورش دهان بجوشانیدی. ( گلستان ).
رجوع به جوشاندن شود.
جوشانیدن. [ دَ ] ( مص ) بغلیان آوردن. تغلیه. اغلاء. جوشاندن:
باد اگر آتش تنزیل بجوشاند
مرد داناش بتأویل دهد تسکین.ناصرخسرو.در تموزی که حرورش دهان بجوشانیدی. ( گلستان ).
رجوع به جوشاندن شود.
(دَ ) (مص م. ) نک جوشاندن.
( مصدر ) جوشاند خواهد جوشاند بجوشان جوشاننده جوشانده ) ۱- بجوش آوردن مایعات بوسیل. حرارت. ۲- ریاضت دادن امتحان کردن آزمایش کردن.
نک جوشاندن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ساختار پایانی مربوط به آبنبات بستگی به غلظت شکر دارد. در هنگام حرارت شربت و جوشانیدن، آب بخار شده و غلظت شکر بالا رفته و نقطه جوش بالا میرود. هر درجهٔ حرارتی با یک غلظت خاص برابری میکند.