جوش دادن
مترادفها
جوشاندن، گرم کردن
متضادها
سرد کردن
لغت نامه دهخدا
جوش دادن. [ دَ] ( مص مرکب ) جوشانیدن چنانکه آب بر آتش. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): و آن تری گوشت را دیگرباره یک جوش بدهند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). || بهم پیوستن دو چیز سخت چون دو تکه فلز. التصاق دادن. لحیم کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) ( فرهنگ فارسی معین ). || جوش دادن میان دو کس را؛ رفع اختلاف آن دو کردن. میان آن دو آشتی و هم آهنگی بوجود آوردن.
فرهنگ معین
(دَ ) (مص م. ) به هم پیوستن دو چیز سخت (مخصوصاً فلز )، لحیم کردن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) بهم پیوستن دو چیز سخت ( چون دو تکه فلز ) التصاق دادن لحیم کردن.
فرهنگستان زبان و ادب
{weld} [جوشکاری و آزمایش های غیرمخرب، مهندسی بسپار، مهندسی مواد و متالورژی] اتصال فلزات به یکدیگر به صورت ذوبی یا غیرذوبی با اعمال فشار یا بدون آنها متـ. جوش 2
ویکی واژه
به هم پیوستن دو چیز سخت (مخصوصاً فلز)
، لحیم کردن.
جمله سازی با جوش دادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در سالهای گذشته از آببندهای مسی استفاده میشد که راحت پاره میشدند و در جوش دادن آنها به مشکل برمیخوردند و در ضمن گران بودند و استفاده از آنها بهصرفه نبود.
💡 مایهٔ خونابه و زردآبه را جوش دادن از برای لابه را