تلواسه
لغت نامه دهخدا
تلواسه. [ ت َ ل ْ س َ / س ِ ] ( اِ ) اضطراب و بی آرامی و بیقراری و اندوه. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). اضطراب و بی آرامی. ( فرهنگ جهانگیری ) ( فرهنگ رشیدی ) ( از آنندراج ) ( از انجمن آرا ). تالواسه. ( از شرفنامه منیری ):
ویته تلواسه دیرم بوره بوین
هزاران تاسه دیرم بوره بوین.باباطاهر.و هرگاه که با صفرا آمیخته باشد [ شراب انگوری ناگواریده اندر معده ] منش گشتن و کرب، و به پارسی کرب را تاسه و تلواسه گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
ز بس تلواسه کاندرجان من بود
تو گفتی مردنم درمان من بود.جمال الدین اشهری ( از فرهنگ جهانگیری ).|| میل به چیزی داشتن. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(تَ س ِ ) (اِ. ) = تالواسه: ۱ - اضطراب، بی قراری. ۲ - اندوه، ملالت.
فرهنگ عمید
= تاسه
فرهنگ فارسی
( اسم ) اضطراب بیقراری اندوه.
ویکی واژه
شاید همریشه با تلاش، چنانکه به این معنی در گویش همدانی و نیز بختیاری رایج است.
تالواسه:
اضطراب، بی قراری.
اندوه، ملالت.
جمله سازی با تلواسه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز طباخ او گرم تلواسه ام که ترسم کند خاک در کاسه ام
💡 نفس را کی در غزا تلواسه است زیر این کاسه یقین نیم کاسه است
💡 خویش را چون مگس ز تلواسه افکند لحظه لحظه در کاسه
💡 آن یکی را گرفته تلواسه که خورد بیشتر ز همکاسه