تخته پوست

لغت نامه دهخدا

تخته پوست. [ ت َ ت َ / ت ِ ] ( اِمرکب ) همان پوست تخته. ( آنندراج ). پاره پوستی که درویشان و جز آنان با خود دارند زیرانداز را. تخته ای ازپوست گوسفند که بر آن نشینند و خوابند:
با کلاه نمدبه تخته پوست
شهریاریم و تاج و تخت این است.نصیرای بدخشانی ( از آنندراج ).- تخته پوست انداختن؛ کنایه از مقیم شدن به جایی است.

فرهنگ معین

( ~. ) (اِمر. ) پوست تخت، پوست خشک شدة گوسفند که بر روی آن نشینند.

فرهنگ عمید

پوست خشک کردۀ گوسفند که درویشان بر دوش گیرند یا بر آن بنشینند.

فرهنگ فارسی

( اسم ) قطعه پوستی است که درویشان از یک روی آن در زمستان و از روی دیگرش در تابستان بجای فرش استفاده کنند.

ویکی واژه

پوست تخت، پوست خشک شدة گوسفند که بر روی آن نشینند.

جمله سازی با تخته پوست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تندی مکن که جرم تو بسیار دیده ام چون تخته پوست در ته پای قلندران

💡 آیینه جام باده و تخت است تخته پوست ما قصهٔ سکندر و دارا شنیده ایم

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
همیشگی یعنی چه؟
همیشگی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز