فرهنگ معین
( ~. خُ دَ ) (مص ل. ) ۱ - برخورد کردن. ۲ - انحلال یک حزب یا گروه... ۳ - بد - حال شدن.
( ~. خُ دَ ) (مص ل. ) ۱ - برخورد کردن. ۲ - انحلال یک حزب یا گروه... ۳ - بد - حال شدن.
برخورد کردن.
انحلال یک حزب یا گروه...
بد - حال شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کردم از سنگ جگر تا نشوم خسته عشق هم بدان سنگ به هم خوردن پیکانم سوخت
💡 تد در یک عروسی با شیرینی پزی به نام ویکتوریا آشنا میشود. رابطه او با ویکتوریا باعث حسادت رابین شده و پس از رفتن ویکتوریا برای شرکت در دورهٔ 2 سالهٔ دسر در آلمان و به هم خوردن رابطهاش با تد، تد و رابین سرانجام رابطهشان را شروع میکنند.
💡 که ناگه بی گمان آن سرو و دلجوی به هم خوردند یکجا روی بر روی
💡 به هم خوردن تعادل هنگام راه رفتن و عدم توانایی در حرکت دادن طبیعی بازوها و پاها