لغت نامه دهخدا
بلغونه. [ ب ُ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) گلگونه، و آن غازه ای باشد که زنان بر رو مالند و روی را سرخ گردانند.( برهان ) ( آنندراج ). سرخاب. سرخاب زنان:
صبا سپیده بلغونه کرده بر گل سیب
بنفشه برزده سر همچو نیزه از لب جوی.نزاری.
بلغونه. [ ب ُ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) گلگونه، و آن غازه ای باشد که زنان بر رو مالند و روی را سرخ گردانند.( برهان ) ( آنندراج ). سرخاب. سرخاب زنان:
صبا سپیده بلغونه کرده بر گل سیب
بنفشه برزده سر همچو نیزه از لب جوی.نزاری.
(بُ نِ ) ( اِ. ) سرخاب.
= سرخاب
سرخاب.
💡 إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ یبلغونکم من حیث لا تبلغونهم.
💡 الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و قوله: الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ فمعناه الغالب القاهر المحمود عند کلّ من له تمییز و انّما وصف ذاته بهاتین الصّفتین فی هذا المکان لیعلم انّه لم یمهل الکفّار لاجل انّه غیر قادر لکنّه اراد ان یبلغ بهؤلاء المؤمنین مبلغا من الثّواب لم یکونوا یبلغونه الّا بمثل ذلک الصّبر و ان یعاقب اولئک الکافرین عقابا لم یکونوا یستوجبونه الّا بمثل ذلک الفعل، و کان جری بذلک قضاؤه علی الفریقین جمیعا فی سابق تدبیره و علمه. وَ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ من افعالهم «شهید».