برکاست

لغت نامه دهخدا

برکاست. [ ب َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص ) کمی. کاهش:
بدو گفت بیژن که این راست است
ز من کار تو پاک برکاست است.فردوسی.زآنکه در حسن برافزونی و برکاست نیی
من بعشق تو برافزونم و برکاست نیم.سوزنی. || ( ن مف مرکب ) برکاسته.
- برکاست تر؛ باریک تر:
بدو گفت شاخی گزین راست تر
سرش برتر وتنْش برکاست تر.فردوسی.

فرهنگ معین

(بَ ) (ص. ) کاستی، کمی.

ویکی واژه

کاستی، کمی.

جمله سازی با برکاست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زانکه بر حسن بر افزونی و برکاست نئی من بعشق تو برافزونم و برکاست نیم

💡 بگفت این و برکاست از جای فیل زمین گشت لرزان چو دریای نیل

💡 همان نیکنامی به و راستی که کرد ای پسر سود برکاستی

💡 چو دارا چنان دید برکاست روی گریزان همی رفت باهای هوی

💡 روی چو مه آراستی زلف سیه پیراستی وین شخص زار زرد را از مهر چون برکاستی

💡 بدو گفت بیژن همه راستست ز من کار تو جمله برکاستست

پوسی یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز