لغت نامه دهخدا
التماع. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) ربودن، یقال التمعت الشیی اذا اختلسته. || درخشیدن برق. ( منتهی الارب ). درخشیدن و لمعه زدن. ( غیاث اللغات ). || روشن شدن. ( منتهی الارب ).
التماع. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) ربودن، یقال التمعت الشیی اذا اختلسته. || درخشیدن برق. ( منتهی الارب ). درخشیدن و لمعه زدن. ( غیاث اللغات ). || روشن شدن. ( منتهی الارب ).
(اِ تِ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - درخشیدن. ۲ - برافروختن.
۱. درخشیدن برق، روشن شدن.
۲. پریدن رنگ.
۳. ربودن چیزی.
درخشیدن.
برافروختن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرگ برفت و این رسالت چنانکه شنیده بود، به محلِّ ادا رسانید. شاه پیلان را از استماعِ این سخن دلایلِ التماع غضب در پیشانی پدید آمد. آشفته و جگر از شعلهٔ حقد تافته، افسارِ توسنِ طبیعت بگسست و عنانِ تمالک از دست بداد و در همان مجلس یکی از سفهاءِ سفرا که وقاحت به گره پیشانی باز بسته بود و صباحت از روی آزرم دور کرده، به درشتگویی و زشتخویی و بیشرمی و کمآزرمی موصوف و معروف، از زمرهٔ آن شدادِ غِلاظ که گفتهاند: کَلَامُهُم شَرَرٌ وَ اَنفَاسُهُم شُوَاظٌ، اختیار کرد؛ پیش خواند و گفت: برو شیر را از من پیغام بگذار و بگوی که تو در مجلسِ معرکهٔ مردان که ساقیانِ اجل شرابِ خون به کاسهٔ سرِ دلیران دهند و مردانِ کار کباب از دل شیران بر آتش شمشیر نهند، جرعهکشی نکردهای، از صدمهٔ پایِ پیل چه خبر داری؟