اعتزاز. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) عزیز شدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). و با حرف «باء» متعدی شود، یقال: اعتز بفلان؛ ای عد نفسه عزیزة به. ( منتهی الارب ):
وآن قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل
دشمنان زو بامذلت، دوستان بااعتزاز.منوچهری.کرا جامه عز ببرید دنیا
بدین بازگردد بدو اعتزازش.ناصرخسرو.از سر اعتزاز بعزت ملک و اعتزاز بنخوت پادشاهی از او سخنهای نالایق حادث میگشت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 340 ). || گرامی و عزیز شمردن. ( منتهی الارب ). و بدین معنی نیز با حرف «باء» متعدی شود. ( از منتهی الارب ).
(اِ تِ ) [ ع. ] ۱ - (مص م. ) عزیز دانستن. ۲ - (مص ل. ) عزیز شدن. ۳ - (اِمص. ) عزت، ارجمندی.
عزیزشدن، گرامی شدن، برتری یافتن، عزیزشمردن، گرامی داشتن
۱ - ( مصدر ) عزیز شمردن گرامی داشتن ۲ - ( مصدر ) عزت ارجمندی.
عزیز دانستن.
عزیز شدن.
عزت، ارجمندی.
💡 بود زان هفت تن کاهل نیازند بظل عرش با صد اعتزازند
💡 کرا جامهٔ عز بربود دنیا به دین باز گردد بدو اعتزازش
💡 هم همایون خلعتش را لازم آمد اعتزاز هم مبارکطلعتش را واجب آمد احترام
💡 اسلام را بهشمت او هست اعتزاز و ایام را بخدمت او هست افتخار
💡 فزاید هر زمان بر اعتزازش بهر شیئی نماید دلنوازش
💡 وان قلم اندر بنانش گه معز و گه مذل دشمنان زو بامذلت، دوستان با اعتزاز