لغت نامه دهخدا
( آویختگی ) آویختگی. [ ت َ / ت ِ ] ( حامص ) کیفیت و صفت و حالت آویخته.
( آویختگی ) آویختگی. [ ت َ / ت ِ ] ( حامص ) کیفیت و صفت و حالت آویخته.
( آویختگی ) کیفیت و حالت آویخته.
آویختگی
آویخته بودن. غرغره با غوره آویختگی لوزه زبان کوچک را رفع میکند.«جعفرشهری»
💡 و به حقیقت دوری هریکی به حق تعالی به قدر گسستگی دل و آویختگی آن باشد به دنیا. اما اگر توانگری چنان بود که وی را بودن و نابودن مال هردو یکی بود و دل وی از آن خارج بود و آنچه دارد برای حاجت خلق دارد، چنان که عایشه رضی الله عنها یک روز صد هزار درم خرج کرد و خویشتن را به یک درم گوشت نخرید که روزه گشاید، این درجه از درجه درویشی که دل وی بدین صفت نبود اولی تر.
💡 زلف تو که دل در شکنش زندانیست دزد است و به آویختگی ارزانیست
💡 آویختگی سر ترازو الا ز سر زبان ندیده است