لغت نامه دهخدا
( آبدن ) آبدن. [ دُ ] ( اِخ ) نام یکی از قضات بنی اسرائیل.
ابدن. [ اَ دُ ] ( ع اِ ) ج ِ بدن.
( آبدن ) آبدن. [ دُ ] ( اِخ ) نام یکی از قضات بنی اسرائیل.
ابدن. [ اَ دُ ] ( ع اِ ) ج ِ بدن.
( آبدن ) ( صفت ) آبادان آباد معمور.
نام یکی از قضات ینی اسرائیل
جمع بدن
احتمالا مترادف آبدان به معنی ظرف آب است، اما چون یادکرد در زمان ضحاک است باید ظرف برای خون قربانی باشد. همی خون دام و دد و مرد و زن/ بریزد کند در یکی آبدن «شاهنامه»
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تیز کردی بر دلم دندان برو من حریفی آبدندان نیستم
💡 به گفته پیشینیان در این روستا آبدنگ و پادنگ زیاد بوده و به این نام مشهور شده است.
💡 شرابی گر نمی بخشی بگفت تلخ خرسندم نه هر وقتی حریف آبدندان می توان بودن
💡 همی خون دام و دد و مرد و زن بریزد کند در یکی آبدن
💡 آبدنگسر روستایی است در دو کیلومتری شهر شیرگاه و از توابع شهرستان سوادکوه. این روستا ۲۶۶ نفر جمعیت دارد.
💡 قطاب و قرص و نقل و آبدندان نزاکت های نغز باب دندان