لغت نامه دهخدا
مثال بنده و تو ای نگار دلبر من
به قرص شمس و به ورتاج سخت میماند.آغاجی ( از اسدی ).تو تاجور ملک شرف بادی و اعدات
بر آتش غم سوخته بادند چو ورتاج.سوزنی.و از این شعر سوزنی برمی آید که گیاهی است مانند اسپند سوختنی. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
مثال بنده وآن تو نگارا
کلیچه ی ْ آفتاب و برگ ورتاج.منجیک.سر چپ و راست میفکند نرگست از خمار
ورتاج بر یسارش و ریحانش بر یمین.مولوی.جم قدر جمال الحق والدین که سعادت
از مهر بود با او همچون خور و ورتاج.شمس فخری.گشاده دیده بینا ستاره چون نرگس
در آب رفته گل آفتاب چون ورتاج.منصور شیرازی.|| ( ص ) کلان و بزرگ. ( ناظم الاطباء ).