لغت نامه دهخدا
قشعر. [ ق ُ ع ُ ] ( ع اِ ) خیار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( تاج العروس ). و این به لغت مردم جوف است در یمن. ( اقرب الموارد ). قشعور.
قشعر. [ ق ُ ع ُ ] ( ع اِ ) خیار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( تاج العروس ). و این به لغت مردم جوف است در یمن. ( اقرب الموارد ). قشعور.
خیار و این بلغت مردم جوف است در یمن .
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱(بار)
. قعشریره به معنی لرزه است و اقشعرار جلد به معنی لرزیدن پوست است «اِقْشَعَرَّ جِلْدُهُ» یعنی پوستش لرزید و منقبض شد ترجمه آیه: خدا بهترین حدیث را نازل کرده و آن کتابی است آیاتش شبیه هم و قابل انعطاف به یکدیگر، پوست کسانی که از خدا میترسند از آن میلرزد. این کلمه یکبار بیشتر در قرآن مجید نیامده است.