لغت نامه دهخدا
صاحب فخ. [ ح ِ ب ِ ف َخ خ ] ( اِخ ) حسین بن علی بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب. درتجارب السلف آرد که حسین از بزرگان بنی هاشم بود و ازتحمل جور و حیف ملول شد، در مدینه خروج کرد و بسیارخلق متابعت او کردند و اتفاق افتاد که از عامل مدینه بر بعضی طالبیان ظلمی رفت و علویان بهم برآمدند و حسین با خلقی انبوه به در سرای امارت رفتند و عامل بگریخت و زندانها شکستند و زندانیان را خلاص دادند و با حسین بیعت کردند و مدینه مسخر شد. چون خبر به هادی رسید محمدبن سلیمان را به جنگ او فرستاد با لشکری کثیف، و بعضی گویند سلیمان منصور را فرستاد، فی الجمله هر دو لشکر در فخ که میان مکه و مدینه است بهم رسیدند و جنگی عظیم کردند، و در آخر کار عباسیان غالب آمدند و حسین کشته شد و سر او را پیش هادی بردند، چون سر را بنهادند آن جماعت را دشنام داد و گفت گویی سر یکی از فراعنه را آورده اند، جزای شما حرمان است و ایشان را هیچ نداد. و حسین صاحب فخ مردی کریم و مفضال بود، وقتی پیش مهدی آمد، مهدی او را چهل هزار دینار بخشید. او بر در سرای مهدی تمامت را خرج کرد و به حجاز آمد و بر تن او پوستینی بود و در زیر پوستین پیراهن نداشت. ( تجارب السلف صص 133 - 134 ). ابن اثیر در حوادث سنه 169 هَ. ق. گوید: در این سال هادی خلیفه ٔعباسی عمربن عبدالعزیزبن عبداﷲبن عمربن خطاب را حکومت مدینه داد، وی در آنجا ابوالزفت حسن بن محمدبن عبداﷲبن حسن و مسلم بن جندب شاعر هذلی و عمربن سلام مولای آل عمر را به جرم نوشیدن نبید بگرفت و تازیانه زد و طناب به گردن آنان بسته در شهر بگردانید، پس حسین بن علی ( صاحب فخ ) نزد عمر شد و گفت: ترا نبود که اینان را حد زنی، چه مردم عراق شرب نبید را حرام نشمرند، اکنون این گرداندن برای چیست ؟ عمر بفرمود تا ایشان را بازگرداندند و به زندان افکندند، سپس حسین بن علی و یحیی بن عبداﷲبن حسن کفالت حسن بن محمد کردند و عمر او را از زندان بدر آورد و طالبیین گروگان یکدیگر شده خویشتن را به حاکم عرضه میدادند و چنان افتاد که حسن بن محمد دو روز خویشتن را عرضه نکرد، عمر حسین بن علی و یحیی بن عبداﷲ را بطلبید و از حسن بپرسید و غلظت آورد، یحیی سوگند خورد که نخسبد تا او را بیاورد و اگرامیر خفته باشد درب خانه وی به نشانه آوردن حسن بکوبد. چون از نزد عمر بیرون شدند حسین یحیی را گفت: سبحان اﷲ ترا چه افتاد که چنین گفتی ؟ و حسن را کجا خواهی یافت ؟ یحیی پاسخ داد: به خدا که نخوابم تا درب خانه وی به شمشیر بکوبم. حسن گفت: ما با اصحاب خویش وعده نهادیم که در موسم و در منی خروج کنیم. یحیی گفت: حال چنین افتاد. پس برفتند و در آن شب آماده شدندو آخر شب خروج کردند و یحیی به خانه عمری شد و در بکوفت و او را نیافت. پس به مسجد ریختند و حسین نمازبامداد به جماعت بگزاشت و مردم برای مرتضی از آل محمد بیعت کردند و خالد بریدی در دویست تن لشکری و عمری با وزیربن اسحاق ازرق و محمدبن واقد شروی و خلق بسیار بیامدند. پس خالد نزدیک شد و یحیی و ادریس پسران عبداﷲبن حسن برخاستند. یحیی با ضربتی بینی وی ببرید و ادریس او را ضربتی بزد چنانکه بیفتاد و او را بکشتند و اصحاب وی بگریختند و عمری با عباسیان درآمدند واصحاب حسین آنان را از مسجد براندند و بیت المال را که چند ده هزار دینار بود تاراج کردند و گویند هفتادهزار دینار طلا بود و خلق پراکنده شدند و مردم مدینه درهای خانه ببستند و بامداد بر علویان حمله کردند وتا گرمگاه بجنگیدند و بسیار کس مجروح گشت. بامداد دیگر مبارک ترکی که به حج آمده بود با اصحاب حسین نبرد سخت کرد که تا نیمروز بکشید و مبارک وعده حرب بامداد داد لیکن سوار شد و برفت و گویند وی حسین را پیام فرستاد که به خدا اگر از آسمان فروافتم و طعمه پرندگان شوم بر من آسانتر است که مویی از سر تو کم کنم، لیکن مرا عذری باید و تو شب هنگام بر من حمله کن که من خواهم گریخت. پس صاحب فخ کس بر سر او فرستاد تا تکبیرگویان بر وی حمله برند و او با اصحاب خویش بگریخت. صاحب فخ یازده روز در مدینه بماند و شش روز به پایان ذوالقعده سال 169 هَ. ق. مانده بود که بطرف مکه بیرون شد و مردم مدینه را گفت: خدا خیر را بر شمارد نکناد و مردم نیز وی را نفرین کردند و گفتند خداترا بازنگرداناد و چون به مسجد شدند، استخوانها را که اصحاب حسن میخوردند، بیافتند و مسجد را از پلیدیها که در آن کرده بودند، بشستند. پس صاحب فخ به مکه درآمد و ندا دادند که هر بنده نزد ما آید آزاد است. پس خبر وی به هادی خلیفه رسید. و در این سال تنی چند از اهل بیت او به حج آمده بودند، که در جمله آنان سلیمان بن منصور و محمدبن سلیمان و عباس بن محمدبن علی و موسی و اسماعیل پسران عیسی بن موسی بود. هادی محمدبن سلیمان را نامه کرد که کار حرب صاحب فخ را بعهده گیرد. و او خود از بیم راه با جماعت و سلاح از بصره بیرون شده بود. پس در ذی طوی فراهم شدند و چون احرام عمره ببسته بودند به مکه درآمدند و طواف و سعی کرده محل گشتند و ذی طوی را لشکرگاه خویش ساختند و شیعیان بنی عباس و موالی آنان که در سفر حج بودند نزد وی شدند.و روز ترویه ( 8 ذوالحجه ) جنگ درگرفت و اصحاب حسین بگریختند و از ایشان کشته و مجروح گشت و سلیمان با اصحاب خویش به مکه شد و ندانستند که حسین را چه افتاد.چون به ذی طوی رسیدند، مردی خراسانی بدیشان رسید و فریاد میکرد البشارة البشارة، این سر حسین است، پس سررا بیرون کرد و در جبهه و قفای او آثار ضربتی بود ومحمدبن سلیمان مردمان را امان داد. پس حسن بن محمدبن عبداﷲ ( ابوالزفت ) بیامد و در پس محمدبن سلیمان بایستاد و موسی بن عیسی و عبداﷲبن عباس او را گرفته بکشتند. پس محمدبن سلیمان سخت در غضب شد و سرهای کشتگان را که صدواندی بود بگرفتند و از جمله سر حسن بن علی بود و خواهر حسین ( صاحب فخ ) را که اسیر شده بود به زینب دختر سلیمان سپردند و فراریان با حجاج درآمیخته پنهان شدند و شش تن اسیر را نزد هادی بردند. وی بعضی را کشت و بعضی دیگر را بگذاشت و بر موسی بن عیسی که حسن بن محمد را کشته بود غضب کرد و اموال وی بستد و بر مبارک ترکی نیز خشم گرفته وی را مصادرت فرمود، آنگاه او را سائس ستوران کرد. ( ابن اثیر ج 6 صص 37 - 38 ).