لغت نامه دهخدا
مرا عشق آن سلسبیلش گرفت
چو عشق پریچهره احوری.منوچهری.دو گوشت همیشه سوی گنج گاو
دو چشمت همیشه سوی احوران.منوچهری.|| نیکوچشم. سوادالعین ( ! ). ( یاقوت دراحوران ). ( معجم البلدان ). || آنکه بدن سخت سپید دارد. || ( اِ ) عقل. مؤنث : حَوْراء. ج ، حور. || ( اِخ ) ستاره ای است و گویند مشتری است.
احور. [ اَ وَ ] ( ع اِ ) از اعلام مردان عرب است.
احور. [ اَ وَ ] ( اِخ ) نام مخلافی بیمن. ( معجم البلدان ) ( مراصدالاطلاع ).