لغت نامه دهخدا
جهان که نزد خردمند دفتر ضحک است
به نیم خنده نیرزد از آن لب بستام.
معلوم میشود که جهانگیری سهو کرده ، اصل لغت عربی و مشدد بوده یعنی بسیار تبسم کننده و جهانگیری تشدید سین را گمان دو نقطه و تا پنداشته و بدین قیاس بسام را مرجان معنی کرده و بر آیندگان مشتبه وبمعنی مرجان آورده اند چنانکه میرزا مهدی خان استرآبادی منشی نادرشاه از روی لغت فرهنگ معنی غلط یافته و در کتاب موسوم بدره نادره گفته است : اسپ سواری شاه را به ستام بستام آراسته بیاوردند و این خطا او را از اشتباه صاحب جهانگیری و اقتفا کردن بدو دست داده است اما رشیدی باین معنی ملتفت شده و پیروی جهانگیری نکرده. ( انجمن آرا ). و رجوع به آنندراج ، که عیناً استنباط مؤلف انجمن آرا را رونوشت کرده است ، و رشیدی شود :
می صافی درون ساغر زر
ببوی ضیمران و رنگ بستام.قاآنی ( ازفرهنگ ضیاء ).و هیون هامون نورد همایونی را به ستام بستام آمود ملجم کرد... ( دره نادره چ شهیدی ص 186 ). و رجوع به توضیح ص 1049 همین کتاب شود.
بستام. [ ب ُ ] ( اِ ) نام درخت افرا در طوالش. رجوع به جنگل شناسی ساعی ج 1 ص 206 شود.
بستام. [ ب َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومه شهرستان مهاباد در 28 هزارگزی خاور مهاباد و 13 هزارگزی باختر شوسه بوکان به میاندوآب واقع است منطقه ای است کوهستانی ، معتدل با 82 تن سکنه.آبش از چشمه و محصولش ، غلات ، توتون ، حبوب و شغل مردمش زراعت و گله داری و صنایع دستی مردمش جاجیم بافی است. و در دو محل بفاصله یک هزارگزی بنام بستام بالا و پایین مشهور است. سکنه بستام بالا 26 تن می باشد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ). و رجوع به بسطام شود.