یغما زدن

لغت نامه دهخدا

یغما زدن. [ ی َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) یغما کردن. ( ناظم الاطباء ). غارت کردن : چون به خروارهای سیب رسیدند درافتادند و پاک یغما زدند. ( سیاستنامه ).
ایا ستاره خوبان خلخ و یغما
به دلبری دل ما راهمی زنی یغما.امیرمعزی.از خانیان گروهی کز خطشدند بیرون
جنگ آوران یغما جانْشان زدند یغما.امیرمعزی.ورجوع به یغما کردن شود.

فرهنگ فارسی

(مصدر ) غارت کردن : ... چون بخروارهای سیب رسیدند درافتادند وپاک یغما زدند... .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم