لغت نامه دهخدا
تاراج بردن. [ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) به یغما بردن. چاپیدن.
- به تاراج بردن :
سوی کاخ شه سر نهادند زود
به تاراج بردند از آن هرچه بود.اسدی ( گرشاسبنامه ).چشمی که دلی برد به تاراج
دانی که به سرمه نیست محتاج
ور وسمه کنی بر ابروی زشت
چون سبزه بود بروی انگِشت.امیرخسرو.رجوع به تاراج شود.