لغت نامه دهخدا
متجرد. [ م ُ ت َ ج َرْ رِ ] ( ع ص ) برهنه گردیده. ( آنندراج ). برهنه و عریان. ( ناظم الاطباء ). || مجرد شونده. و رجوع به تجرد شود.
متجرد. [ م ُ ت َ ج َرْ رَ ] ( ع مص ) برهنه شدن. ( ناظم الاطباء ). || ( اِمص ) برهنگی و عریانی :امراءة بضةالمتجرد؛ زن تنک پوست آکنده گوشت وقت برهنگی. فلان حسن المتجرد؛ برهنگی فلان نیکو و خوش آیند است. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ). و رجوع به تجرد شود.