لغت نامه دهخدا
خیر امری ( قد ) جاء من معده
من قبله او را فدا من بعده.( از تاج العروس ).|| ( اِ ) نهری یا رودی که به نهریا رود دیگر یا به دریا ریزد. آبی که به آب دیگر مدد دهد. ( یادداشت مؤلف ). رافدان ، تثنیه : نهر له رافدان ، به مجاز نهری که دو نهر دیگر بدان مدد دهد. ( از تاج العروس ). ریزاب. و رجوع به رافدان شود. ( یادداشت مؤلف ). || آب راهه . ( یادداشت مؤلف ).
رافد. [ ف ِ ] ( اِخ ) رودخانه فرات را گویند. ( از شعوری ج 2 ورق 4 ) :
سرشکم گشته چون جیحون و رافد
گرفته روی عالم همچو دریا.ابوالمعالی ( از شعوری ).
رافد. [ ف ِ ] ( اِخ ) نام کسی. ( ناظم الاطباء ). از اسماء. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).