لغت نامه دهخدا
ابین. [ اُ ب َ ] ( اِخ ) ابن سفیان. محدث است.
ابین. [ ] ( اِخ ) موضعی است به عَدَن و آنرا بندری بنام المحل. ( دمشقی ).
ابین. [ اَ ی َ ] ( اِخ ) مردی از حمیر که عَدَن بدو منسوب است و گویند: عَدن ُ اَبین.
ابین. [ اَ ی َ ] ( ع ن تف ) نعت تفضیلی از بَیِّن. پیداتر. هویداتر. روشن تر. آشکارتر.
- امثال :
ابین من فلق الصبح .
ابین من الغد و الامس .
|| فصیح تر. افصح : هو ابین من فلان.
ابین. [ اَ ی َ ] ( اِخ ) نام مخلافی به یمن که عدن جزء آن است. ( مراصدالاطلاع ).