لغت نامه دهخدا
پریشان شدن. [ پ َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) پراکنده گشتن. متفرق و متشتت شدن. تقسﱡم. تَفَّرق. افشان شدن. بباد داده شدن. تذعذع. تَبَدﱡد. تَحَتْرُف. برقَشَه. اصداع. تصدّع :
مگر که نار کفیده است چشم دشمن تو
کز او مدام پریشان شده ست دانه نار.فرخی.حکیما ز بهر تو شد در طبایع
جواهر نه از بهر ایشان پریشان.ناصرخسرو.|| تنگدست و گدا شدن. بدبخت شدن. مضطرب شدن. التدام. || مضطرب شدن.لمط.