لغت نامه دهخدا
نامعدود. [ م َ ] ( ص مرکب ) بی حساب. بی شمار. ناشمار. بیکران. بی قیاس. بی اندازه. بسیار. || ناشمرده. ( ناظم الاطباء ). شمرده ناشده :
من چه گویم که گر اوصاف جمیلت شمرند
خلق آفاق ، بماند طرفی نامعدود.سعدی.
نامعدود. [ م َ ] ( ص مرکب ) بی حساب. بی شمار. ناشمار. بیکران. بی قیاس. بی اندازه. بسیار. || ناشمرده. ( ناظم الاطباء ). شمرده ناشده :
من چه گویم که گر اوصاف جمیلت شمرند
خلق آفاق ، بماند طرفی نامعدود.سعدی.
۱ - ناشمرده : من چگویم که گر اوصاف جمیلت شمرند خلق آفاق بماندطرفی نامعدود. ( سعدی ) ۲ - (صفت ) بی حساب بی شمارمقابل معدود.