عنبربو

لغت نامه دهخدا

عنبربو. [ عَم ْ ب َ ] ( ص مرکب ) مخفف عنبربوی. چیزی که دارای بوی عنبر باشد. ( از ناظم الاطباء ). رجوع به عنبربوی شود :
عجب نوش شکرپاسخ چنین گفت
که عنبربو گلی در باغ بشگفت.نظامی.مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را
که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست.حافظ. || ( اِ مرکب ) یکی از اقسام برنج است که در گیلان به این اسم معروف میباشد. || گیاهی از تیره مرکبان که درحقیقت یکی از انواع قنطوریون محسوب می شود و چون دارای بویی مطبوع است آن را قنطوریون مشکی نیز گویند. عنبر. ( از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به قنطوریون شود:
در لطافت نوگلی دارم که زلف خویش را
شانه از دندانه گلهای عنبربو کند.محسن تأثیر ( از آنندراج ).اگر صد اره بر فرقم نهد رنج تهیدستی
چو عنبربو همان باشد ز غیرت روی خندانم.محسن تأثیر ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

ویژگی آنچه دارای بوی عنبر باشد، خوش بو.

فرهنگ اسم ها

اسم: عنبربو (دختر) (فارسی)
معنی: عنبر+ بو، معطر

دانشنامه عمومی

عنبربو ( به لاتین: Anbabu ) یک روستا در جمهوری آذربایجان است که در شهرستان آستارا ( جمهوری آذربایجان ) و در دهیاری موتولایاتاق واقع شده است. این روستا در کنار رود بشه رو قرار دارد.
نام این روستا به صورت امبه بو هم گفته می شود. امبه در زبان تالشی همان عنبر است.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم