لغت نامه دهخدا
- فسخ کردن . رجوع به مدخل فسخ کردن شود.
|| تباه گردیدن. ( منتهی الارب ). || سست گردیدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || کهنه و پاره شدن جامه و جز آن. ( منتهی الارب ). || نادان گردیدن. ( از اقرب الموارد ). || ( ص ) سست خرد. ( منتهی الارب ). ضعیف العقل. ( اقرب الموارد ). || آنکه به حاجت خود نرسد و برای حاجت بیرون نگردد و اصلاح امری نتواند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِمص ) ( اصطلاح طب ) سستی و گرفتگی غلیظ عضله ها را به تازی فسخ و هتک گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). تباعد اجزاء عضله از یکدیگر. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ( اصطلاح فلسفه ) تعلق گرفتن روح انسانی بعد از مفارقت بدن به جسم نباتی. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به تفاسخ ، رسخ ، مسخ و نسخ شود.