لغت نامه دهخدا
بسا شکسته بیابان که باغ خرم گشت
و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود.رودکی.گاهی چو گوسفندان در غول جای من
گاهی چو غول گرد بیابان دوان دوان.بوشکور.شبی دیریاز و بیابان دراز
نیازم بدان باره راهبر.دقیقی.هر زمینی که آنجا ریگ دارد یا شوره و اندر او کوه نباشد و آب روان نباشد و کشت و برز نبود آنجای را بیابان خوانند. ( حدود العالم ).
زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید
باد بگل بروزید گل به گل اندر غژید.کسایی.همه چون غول بیابان همه چون مار صلیب
همه بومره بخوی و همه چون کاک خدنگ.قریعالدهر.نشیب و فراز و بیابان و کوه
بهر سو شدند انجمن هم گروه.فردوسی.دگر سو سرخس و بیابان به پیش
گله گشته بر دشت آهو و میش.فردوسی.بیابان از آن آب دریا شود
که ابراز بخارش به بالا شود.عنصری.عقیق وار شده ست آن زمین ز بس که ز خون
بروی دشت و بیابان فروشده ست آغاز.عنصری.هرچه جز از شهر بیابان شمر
بی بر و بی آب و خراب و یباب.ناصرخسرو.هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من.عطار.تو نه رنج آزموده ای نه حصار
نه بیابان و باد و گرد و غبار.سعدی.شبی در بیابان مکه از بیخوابی پای رفتنم نماند. ( گلستان ).
بیابان. ( اِخ ) طایفه ای از طوایف ناحیه مکران. ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 101 ).