لغت نامه دهخدا
جمال گوهرآگین است چون زی قبله ترسا
میان زر گهر اندر چنانکه کوکب رخشا. دقیقی ( از فرهنگ اسدی ).امروز بامداد مرا ترسا
بگشود باسلیق به نشگرده.کسائی.چو بر جامه ما چلیپا بود
نشست اندر آئین ترسا بود.فردوسی.جهودان و ترسا ترا دشمنند
دو رویند و با کیش اهریمنند.فردوسی.هر آنکس که ترساست با لشکرش
همی ازپی کیش پیچد سرش.فردوسی.فضل تو چیست بنگر بر ترسا
از سر هوس برون کن و سودا را
تو مؤمنی گرفته محمد را
او کافر و گرفته مسیحا را
ایشان پیمبران و رفیقانند
چون دشمنی تو بیهده ترسا را؟ناصرخسرو.گر زی توقول ترسا مجهول است
معروف نیست قول تو زی ترسا.ناصرخسرو.ترسا، پسر خدای گفت او را
از بی خردی خویش و نادانی.ناصرخسرو.نخستین پادشاهی که دین ترسایان گرفت از روم ، وی بود و رعیت را به ترسایی بازخواند. ( مجمل التواریخ و القصص ).
گوید کز نسبت سامانیم
سامان ترسا بده باشد مگر.سوزنی.دم عیسوی جوی کآسیب جان را
ز داروی ترسا شفایی نیابی.