لغت نامه دهخدا
نالم و ترسم که او باور کند
وز ترحم جور را کمتر کند.مولوی.فقیرم بجرم گناهم مگیر
غنی را ترحم بود بر فقیر.( بوستان ).ترحم بر پلنگ تیزدندان
ستمکاری بود بر گوسفندان.( گلستان ).آخر بترحم سر موئی نگر آن را
کاَّهی بُوَدش تعبیه در هر بن موئی.سعدی.اگر به پرسشم آن بیوفا نمی آید
ترحمش ز چه بر حال ما نمی آید؟مخلص کاشی ( از آنندراج ).- بی ترحم ؛بی رحم. سنگدل. ظالم :
این گُرْسنه گرگ بی ترحم
خود سیر نمی شود ز مردم.سعدی. || رحمک اﷲ گفتن کسی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). و این معنی در ترحیم بیشتر است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) : هارون پوشیده کسان گماشته بود که تا هر کس زیر دار جعفر گشتی و تندّمی و توجعی نمودی و ترحمی ، بگرفتندی... و عقوبت کردندی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 190 ).
بر خاک از حواری و حورا ترحم است
خاکش بهشت هشتم و چرخ چهارم است.خاقانی.