لغت نامه دهخدا
که باز شانه کند همچو باد سنبل را
به نیش و چنگل خونریز تارک عصفور.( منسوب به رودکی ).اگر تاج از آن تارک بی بها
شود دور یابد جهان زو رها.فردوسی.اگر همنبردش بود ژنده پیل
برافشان تو بر تارک پیل نیل.فردوسی.بیاورد گلشهر دخترْش را
نهاد از بر تارک افسرْش را.فردوسی.بدو گفت سودابه کای شهریار
تو آتش براین تارک من مبار.فردوسی.بدو گفت کار من اندرگذشت
هم از تارکم آب برتر گذشت.فردوسی.چو داراب بر تخت زرین نشست
همای آمد و تاج زرین بدست
ببوسید و بر تارک او نهاد
جهان را بدیهیم او مژده داد.فردوسی.بدین خواری و زاری و گرم و درد
پراکنده بر تارکش خاک و گرد.فردوسی.بدو داد هوش و دل و جان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک.فردوسی.بر او کرد جوشن همه چاک چاک
پس آنگاه بر تارکش ریخت خاک.فردوسی.بدو گفت کسری چه روشنتر است
که بر تارک هر کسی افسر است.فردوسی.براند اسب و گفت آنچه از خوب و زشت
جهاندار بر تارک ما نوشت
بباشد نگردد به اندیشه باز
مبادا که آید بدشمن نیاز.فردوسی.بکافور تن را توانگر کنید
ز مشک ازبر تارک افسر کنید.فردوسی.به یالش همی اندرآویختند
همی خاک بر تارکش ریختند.فردوسی.چو دانی که ایدر نمانی دراز
به تارک چرا برنهی تاج آز؟فردوسی.خدنگی که پیکانْش بد بیدبرگ
فرودوخت بر تارک ترک ترگ.فردوسی ( شاهنامه ج 2 بیت 394 چ دبیرسیاقی ).