لغت نامه دهخدا
خضوع. [ خ ُ ] ( ع مص ) فروتنی کردن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). || آرمیدن. || ساکن گردیدن. || ساکن گردانیدن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). || خواندن کسی را بسوی بدی. ( منتهی الارب ). || میل کردن ستاره بغروب. || کوشیدن شتران در رفتن. ( منتهی الارب ) ( ازتاج العروس ) ( از لسان العرب ). || پست گردانیدن کسی را. || کلانسالی. ( منتهی الارب ).
خضوع. [ خ ُ ] ( ع اِمص ) فروتنی. سرافکندگی. || ( اِ ) نیاز. ( یادداشت بخط مؤلف ).