توزین. [ ت َ ] ( ع مص ) دل نهادن بر....وزن نفسه علی ؛ کذا توزیناً، وطنها. ( از اقرب الموارد ). || سنجیدن و وزن کردن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). سنجش. ج ، توزینات. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ معین
(تُ ) [ ع . ] (مص م . ) وزن کردن .
فرهنگ عمید
۱. وزن کردن، سنجیدن. ۲. [قدیمی، مجاز] خود را آمادۀ قبول کاری یا پیشامدی کردن، سنگینی کاری را تحمل کردن و دل بر آن نهادن.
فرهنگ فارسی
خودرا آماده قبول کاری یاپیش آمدن کردن، وزن کردن ۱ - ( مصدر ) وزن کردن سنجیدن . ۲ - ( اسم ) سنجش . جمع : توزینات .