لغت نامه دهخدا
بدار دنیا در باغ دین ز دوحه عدل
طراوت از گل بی خار کامکار تو باد.سوزنی.این سید شعله ای بود از نور نبوت و شعبه ای بود از دوحه رسالت و سروی در چمن سیادت. ( ترجمه تاریخ یمینی )... دوحه معارف افسرده. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
وصف او این تمام است که شعبه دوحه نبوی است و میوه شجره مصطفوی. ( تذکرة الاولیاء عطار ).
روضة ماء نهرها صلصال
دوحة سجع طیرها موزون.سعدی ( گلستان ).|| تنه درخت. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || درختستان و بیشه. ( منتهی الارب ). || باغچه. ( ناظم الاطباء ). || نارون و آن درختی است. ( دهار ). رجوع به نارون شود.