لغت نامه دهخدا
چون دیگر روز بود ملک عدی را بخواند بیامد و پیش ملک بنشست و از او بوی خلوق همی آمد و عرب را رسم عروسی آن بودی که خلوق بر خود کردندی. این زن عدی را خلوق برکردگفت : این بوی خلوق چیست ؟ عدی گفت : عروسی کردم. ( ترجمه طبری بلعمی ).
بفرمود تا بردمیدند بوق
بیاورد پس طشت های خلوق.فردوسی.بزرگان همه راه با کوس و بوق
فشانان به طشت آب مشک و خلوق.اسدی.- خلوق مکی ؛ نوعی خلوق است که از مکه آرند.