لغت نامه دهخدا
درد تو جراحتی است ناسور
از زخم اجل شفات جویم.خاقانی.با جراحت چون بهایم ساز در بی مرهمی
کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن.خاقانی.نکنم مرهم جراحت خویش
کان جراحت به مهر بازوی است.خاقانی.با جراحت بساز خاقانی
تا قصاص از زمانه بستانم.خاقانی.کم خور و بسیاری راحت نگر
بیش خور و بیش جراحت نگر.نظامی.نگار من چو درآید بخنده نمکین
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان.سعدی. || چرک و ریم. ( ناظم الاطباء ). ظاهراً این معنی متداول فارسی زبانان است.
|| فارسیان به معنی زخم کهنه و ناسور استعمال نمایند :
از نظر افتاده یاریم و مدتها گذشت
زخمهای تیغ استغنا جراحتها شده ست.وحشی ( از آنندراج ).- جراحت بر جگر داشتن یا بودن ؛ کنایه از اندوه و غم فراوان داشتن :
بر جگر صدجراحت است مرا
یک قصاص جراح بفرستد.