لغت نامه دهخدا
بعد بسی گردش بخت آزمای
اوشد و آوازه عدلش بجای.نظامی.... بیچاره متحیر بماند، روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم روز خوابش گریبان گرفت و در آب انداخت بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد. ( گلستان ).
- از بعدِ ؛ ازپس :
چنین گفت موبد بنزدیک شاه
که از بعد شب روز آید بگاه.( منسوب بفردوسی ).- اما بعد ؛ فصل خطاب است یعنی بعد دعای من مر ترا و اول کسی که این کلمه را گفته داود علیه السلام یا کعب بن لؤی بود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). فصل خطاب است یعنی پس از دعای من مر ترا و پس از این مقدمات.و اکنون شروع میشود و گویند اول کسی که این کلمه راگفت کعب بن لؤی بود. ( ناظم الاطباء ). اما بعد فقد کان کذا، یعنی پس از دعای من ترا یا بعد از حمد خدا و آن را فصل الخطاب گویند. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به فصل الخطاب شود.
- بعد از ؛ پس از. در عقب. در دنبال. سپس. در آخر. در دنباله :
که خورشید بعد از رسولان مه
نتابید بر کس ز بوبکر به.فردوسی.بعد از ملاحظه بسوی غزنین بازگردد. ( تاریخ بیهقی ). پدر ما بجوار رحمت خدای پیوست و بعد از آن شنودیم که... برادر ما...را... بر تخت نشاندند. ( تاریخ بیهقی ). و بعد از امتثال اوامر و نواهی الهی... ( سندبادنامه ص 4 ).
که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجود پارسایان راشکیبی.( گلستان ).چشم عادت کرده بر دیدار دوست
حیف باشد بعد ازو بر دیگری.سعدی ( طیبات ).- بعد از آن ؛ پس از آن. ( ناظم الاطباء ).
- بعد از آنکه ؛ پس از آنکه. ( ناظم الاطباء ).