لغت نامه دهخدا
چندین حریر و حله که گسترد بر درخت
گوئی که برزدند به قرقوب و شوشتر.کسائی.ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر
ز دیبای زربفت و خز و حریر.فردوسی.همه جامه هاشان ز خز و حریر
از او چند برنا بدوچند پیر.فردوسی.یکی خوب دستار بودش حریر
به موزه درون پر ز مشک و عبیر.فردوسی.به گردونه ها بر چه مشک و عبیر
چه دیبا و دینار و خزو حریر.فردوسی.چو آن خرد را سیردادند شیر
نوشتندش اندر میان حریر.فردوسی.چه عنبر چه عود و چه مشک و عبیر
چه دیبا چه از جامه های حریر.فردوسی.حریر نامه بد ز ابریشم چین
چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین.( ویس و رامین ).ای زده تکیه بر بلند سریر
بر سرت خز و زیر پای حریر.ناصرخسرو.دیو کز وادی محرم شنود نامه ٔکوس
چون حریر علمش لرزه بر اعضا بینند.خاقانی.بوریاباف اگرچه بافنده ست
نبرندش به کارگاه حریر.سعدی.امیر ختن جامه ای از حریر
به پیری فرستاد روشن ضمیر.سعدی.نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشند خفتان صدتوحریر.( بوستان ).صورت دیو پلاس است و پری کمسان دوز
نیک و بد شال و حریر است بنزد احرار.نظام قاری.بَرِ حریر تنت عنبری و کافوری
دو خادمند یکی عنبر و یکی کافور.نظام قاری.قوی عجب بود از کندگان اسپاهان