لغت نامه دهخدا
خنس. [ خ ُ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ «اخنس » و «خنساء». ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) اقرب الموارد ). رجوع به «اخنس » و «خنساء» شود.
خنس. [ خ َ ن َ ] ( ع اِمص ) سپس رفتگی بینی از روی با اندک بلندی سر آن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( ازلسان العرب ). || از عیوب اسب که در فوق دومنخره او فرورفتگی دیده میشود و بر اثر آن اسب نفسش تنگ میشود و نمی تواند بدود. ( صبح الاعشی ج 2 ص 25 ).
خنس. [ خ ُ ن ُ ] ( ع اِ ) آهوان. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). || گاوان. || جای آهوان. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ).
خنس. [ خ ُن ْ ن َ ] ( ع اِ ) ستاره ها. || ستاره های سیار. || ( اِخ ) پنج سیاره ، یعنی «زحل »، «مشتری »، «مریخ »، «زهره » و «عطارد». ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) : امیرالمؤمنین ( ع ) گفت : یا رسول اﷲ رفتن خنس را به آفتاب و ماهتاب یاد کردی گفت : یا علی این پنج ستاره است که همچون آفتاب و ماهتاب همی روند نامشان خنس و زحل و مشتری و مریخ و عطارد و زهره و ایشان بر این سپهر اندر همی روند و هر یکی را گردونی است که هم بدان گردونهای آفتاب که صفت کردیم پیش از این. ( ترجمه طبری بلعمی ).