لغت نامه دهخدا
حسیب. [ ح ِ ] ( ع اِ ) مماله حساب. شمار. حساب :
بهره خویشتن از عمر فراموش مکن
رهگذارت به حسابست نگهدار حسیب.ناصر خسرو.روزی بیرنج جوی و بی حسیب
کز بهشتت آورد جبریل سیب.مولوی.از انار و از ترنج و خوخ و سیب
وز شراب و شاهدان بی حسیب.مولوی.چو در تنگدستی نداری شکیب
نگهدار وقت فراخی حسیب.سعدی.تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق
ما جمله دیده در ره و انگشت در حسیب.سعدی.
حسیب. [ ح َ ] ( اِخ ) لقب محمودبن علی باشا حسیب. او راست : رسالة سنیة و عقیدة سنیة و احکام فقهیة علی مذهب السادة الحنفیة چ بولاق 1300 هَ. ق. ( معجم المطبوعات ).
حسیب. [ ح َ ] ( اِخ ) لقب محمدبن خطیر فرغانی. رجوع به محمد... شود.