لغت نامه دهخدا
حریت. [ ح ُرْ ری ی َ ] ( ع اِ ) زمین نرم ریگناک.
حریة. [ ح َ ی ی َ ] ( ع ص ) تأنیث حَری ، سزاوار. ج ، حریّات. حَرایا.
حریة. [ ح ُرْ ری ی َ ] ( ع مص جعلی ، اِمص ) در اصطلاح عرفا؛ خارج شدن از بندگی کائنات و قطع تمام علاقات با غیر واجب میباشد، و آن دو درجه دارد: حریت عامه که آزادی ازقید شهوات باشد. و حریت خاصه که آزادی از رقیت آداب و رسوم است چه در این مرتبه انسان در تجلی نورالانوار منحل شده و به محاق میرود. ( از تعریفات جرجانی ).