لغت نامه دهخدا
مردمان زیر این حدیقه سبز
یا سخن گشته یا در این سخنند.مجیر بیلقانی.نظم و نثرش چون حدیقه ای که آب سحاب غبار از روی ازهار او فروشسته باشد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 247 ). تا مر این روضه رضا و حدیقه علیا چون بهشت بهشت باب اتفاق افتاد. ( گلستان ).
ای سرو حدیقه معانی
جانی و لطیفه جهانی.سعدی.خطاب حاکم عادل مثال باران است
چه بر حدیقه سلطان چه بر کنیسه عام.سعدی.
حدیقة. [ ح َ ق َ ] ( اِخ ) نام قریه ای از اعراض مدینه و جنگ اوس وخزرج بدانجای بود. ( معجم البلدان ). و رجوع به نزهةالقلوب ج 3 ص 5 و حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 116، 221 شود.
حدیقة. [ ح ُ دَ ق َ ] ( اِخ ) جائی است بنی یربوع را درقله حزن که در آن دو حدیقه است. ( معجم البلدان ).
حدیقه. [ ح َ ق َ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از بخش شمیران شهرستان تهران در نه هزارگزی کنار راه شوسه قلهک به لشکرک. دارای 20 تن سکنه. روزهای تعطیل تابستان عده زیادی برای هواخوری به این ده می آیند. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1 ).