حاتم

لغت نامه دهخدا

حاتم. [ ت ِ ] ( ع ص ) کلاغ سیاه. زاغ سیاه. || زاغ سرخ پاو سرخ منقار که آن را غراب البین گویند. ( منتهی الارب ). و آن زاغی سرخ پای و سرخ منقار و دانه خوار و حلال گوشت بود و عرب بانگ او را شوم گیرد و نشانه جدائی و فراق شمرد. و آن خردتر و کشیده اندام تر از کلاغ است و نوک و پای او به رنگ مرجان باشد در سرخی و خوشرنگی و شفّافی. || داور. قاضی. حاکم. ج ، حُتوم.
حاتم. [ ت ِ ] ( اِخ ) نام شاعری است عرب و او راست :
اذا ما اتی یوم ُ یُفَرق ُ بیننا
بموت ، فکن انت الذی یتاخرُ.
در عقدالفرید آمده است : آنگاه که متوکل وزیر خود، عبداﷲبن یحیی بن خاقان را بجزیره اقریطش نفی کرد این وزیر با کنیزکی اقریطشی عشق ورزیدن گرفت و محبوبه عراقی را فراموش کرد جاریه عراقی ابیات ذیل بدو فرستاد:
کیف بعدی لاذقتم النوم َ انتم
خبرونی مذ بنت عنکم و بنتم
بمراض الجفون من خُرّ دالعیَ
ن و ورد الخدود بعدی فتنتم
یا اخلاّی ان قلبی و ان با
ن ، من الشوق عندکم حیث کنتم
فاذا ما ابی الاله ُ اجتماعا
فاَلمنایا عَلی وحدی و عشتم.
و صاحب عقدالفرید گوید که این معنی از مضمون شعر مذکور حاتم گرفته شده است. رجوع به عقدالفرید ج 6 ص 244 چ محمد سعید العریان شود.
حاتم. [ ت ِ ] ( اِخ ) ( امیر... شاه... ) یکی از امراء زمان شاه طهماسب اول و امیرکُهدُم ، گیلان. او سربعصیان افراشت و در سال 942 هَ. ق. شهر رشت را که مرکز پیه پس است متصرف گشت و لقب شاهی برخود نهاد. و به نام خود سکه زد و خطبه نیز به نام او خواندند. رابینو گوید: در تاریخ گیلان عبدالفتاح فومنی ( ص 113 ) آمده است که بیت ذیل بر فص خاتم او منقوش بوده است :
جهان که وسعت او صد هزار فرسنگ است
به پیش چشم جهان بین همتم تنگ است.؟و در کتاب مزبوراز نقش سکه او چیزی نیامده است. رجوع به مسکوکات رابینو ص 82 شود.
حاتم. [ ت ِ ] ( اِخ ) ابن احمد. هفتمین از امراء حمدانی صنعا. او از 545 تا 556 هَ. ق. امارت داشت. رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص 84 شود.
حاتم. [ ت ِ ] ( اِخ ) ابن اسماعیل. محدث است و از جعفربن محمد روایت دارد. رجوع به کتاب المصاحف ص 98 شود.
حاتم. [ ت ِ ] ( اِخ ) ابن اسماعیل المدنی. محدث است.
حاتم. [ ت ِ ] ( اِخ ) ابن الحماس. ششمین از امراء حمدانی صنعاء. او پس از هشام بن القبت در قرن ششم هجری امارت یافت. رجوع به طبقات سلاطین اسلام ص 84 شود.

فرهنگ معین

(تِ ) [ ع . ] (اِ. ص . ) ۱ - حاکم ، قاضی . ۲ - غُراب ، زاغ . (?(حاج (جّ ) [ ع . ] (اِفا. ) حج کننده ، حج گزار. ج . حجاج .

فرهنگ فارسی

ابن احمد هفتمین از امرای حمدانی صنعا. وی از ۵۴۵ ه. ق . امارت داشت .
( صفت ) حاکم قاضی داور .
از شاعران ایرانی

فرهنگ اسم ها

اسم: حاتم (پسر) (عربی) (تلفظ: hātam) (فارسی: حاتم) (انگلیسی: hatam)
معنی: حاکم، قاضی، داور، نام مردی بسیار سخاوتمند از قبیله طی، به معنی حاکم، ( اَعلام ) رییس قبیله و شاعر عرب [قرن میلادی] که به بخشش و دلاوری معروف بود و داستانهای فراوانی درباره ی او و خانواده اش به عربی و فارسی نوشته شده است، ( در اعلام ) نام مردی عرب بود که به بخشندگی شهرت داشت

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] حاتم (ابهام زدایی). حاتم ممکن است اسم برای اشخاص و یا مکان های ذیل باشد: اعلام و اشخاص• حاتم اصم، زاهد، محدّث حنفی مذهب و صوفی مشهور قرن سوم در خراسان• حاتم بن احمد اهدل، صوفی و شاعر• حاتم طائی، شاعر دوره جاهلی عرب و مظهر بخشندگی• حاتم بن هرثمه، از سرداران عباسیان مکان ها• باباحاتم، مقبره ای متعلق به قرن پنجم، واقع در شمال افغانستان، حدود شصت کیلومتری غرب بلخ
...
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم