لغت نامه دهخدا
دگر باره گفت ای بزرگان چین
تگینان و شاهان و گردان چین.دقیقی.بکشت از تگینان لشکر بسی
پذیره نیامد مر او را کسی.دقیقی.بکشت از تگینان من بی شمار
مگر گشت زنده زریر سوار.دقیقی.وز آنجا دلاور به هامون شتافت
بگشت از تگینان کسی را نیافت.دقیقی.بکشت از تگینان چین شست مرد
همه پروریده بگرد نبرد.دقیقی.رجوع به تکین شود. || آتش. ( ناظم الاطباء ).
تگین. [ ت َ / ت ِ ] ( اِخ ) نام پادشاهی. ( شرفنامه منیری ). نام پهلوانی. ( ناظم الاطباء ) :
مگر داشت نام تو نقش نگین
که بگرفت ملک جهان را تگین.( از شرفنامه منیری ).رجوع به تکین شود.