لغت نامه دهخدا
ملک خان و میان و بدر و ترخان
به رهواران تازی بر سوارند.سعدی.شیبک او را [مغول عبدالوهاب را] تربیت کرده منصب شغاولی بدو ارزانی داشته ترخان ساخت. ( مجالس النفائس ). || بزبان خراسان رئیس و شریف را گویند، و طرخان معرب آن. ( فرهنگ رشیدی ). رئیس و شریف را نیز گویند. ( غیاث اللغات ). || در تداول شوشتر بمعنی رئیس و اداره کننده بازیهای کودکان و جوانان است. رجوع به لغت محلی شوشتر نسخه خطی ذیل «دول گرش »، نوعی بازی شود. || درمنتخب اللغة که ترجمه قاموس است گفته ترخان لغت خراسان است و عرب آنرا معرب کرده و طراخنه جمع بسته اند، بلی چنین است ولی لغت ترکی مغولی است نه خراسانی ، و بمعنی بی باک و دزد و اوباش نیز در فرهنگ و برهان آورده اند. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). رجوع به طرخان شود. || مأخوذ از یونانی ، سردار پنجهزار لشکر. || مسخره. ( ناظم الاطباء ). در سراج اللغات نوشته که ترخان بمجاز در عرف حال بمعنی مسخره نیز مستعمل میشود. ( غیاث اللغات ). || نوعی از سبزی باشد که با طعام و غیر طعام خورند. ( برهان ). نوعی از سبزی بود که آنرا مانند پودنه و نعناع با نان و طعام بخورند. ( فرهنگ جهانگیری ) ( از انجمن آرا ) ( ازآنندراج ) ( از فرهنگ رشیدی ) ( از غیاث اللغات ) ( از شرفنامه منیری ). سبزی معروف که طرخون گویند. ( ناظم الاطباء ). و اصل آن چنانست که سپند را در سرکه تیز بیاغارند تا طبع وی بگردد آنگاه بکارند، ترخون روید ( ؟ ). ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). این لفظ در برهان ترخون آمده. ( شرفنامه منیری ). و ترخوان با واو معدوله در اصل تره خوان بوده و عاقرقرحا بیخ ترخوان کوهی است ، وترخوان را ترخون و ترخونی نیز گویند و طرخون معرب آنست. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) :