لغت نامه دهخدا
من مانده بخانه در پیخسته و خسته
بیمار و به تیمار و نژند و غم خواره.خسروانی.پزشکی که باشد بتن دردمند
ز بیمار چون بازدارد گزند.فردوسی.بیک چند گر شاه بیمار بود
دل کهتران پر ز تیمار بود.فردوسی.بیک هفته بیمار بود و بمرد
ابا خویشتن نام نیکی ببرد.فردوسی.ز کوژی پشت من چون پشت پیران
ز سستی پای من چون پای بیمار.فرخی.بیمار بد این ملکت زو دور طبیب او
آشفته شده طبعش هم مائی و هم ناری.منوچهری.بویش همه بوی سمن و مشک ببرده ست
رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار.منوچهری.یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الا همه آبستن و الا همه بیمار.منوچهری.منم بیمار و نالان تو درستی
ندانی چیست در من درد و سستی.( ویس و رامین ).براه اندر همی نالید هموار
نباشد بس عجب ناله ز بیمار.( ویس و رامین ).چو کشور شود پر ز بیداد و کین
بود همچو بیماری اندوهگین.اسدی.دشمنان تو همه بیمار و بنده تندرست
دورتر باید زبیمار آنکه او بیمار نیست.ناصرخسرو.بماند تشنه و درویش و بیمار آنکه نلفنجد