لغت نامه دهخدا
اسم تو ز حد و رسم بیزار
ذات تو ز نوع و جسم برتر.ناصرخسرو.هوشیاران ز خواب بیزارند
گرچه مستان خفته بسیارند.ناصرخسرو.- بیزار داشتن دل و دست از چیزی یا کسی ؛ دور داشتن از آن. بر کنار داشتن از آن :
جز آن نیست بیدار کو دست و دل را
ازین دیو کوتاه و بیزار دارد.ناصرخسرو. || متنفر. نفرت کرده. ( ناظم الاطباء ). مشمئز. دلزده. دلسرد. ناخشنود. کراهت زده. نفرت زده. کارِه ْ. ( از یادداشت مؤلف ). بی میل :
بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله
ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها.کسایی.به یزدان که بیزارم از تخت عاج
سرم نیز بیزار باشد ز تاج.فردوسی.از اندیشه دیو باشید دور
گه جنگ دشمن مجویید سور
اگر خواهم از زیردستان خراج
ز دارنده بیزارم و تخت و تاج.فردوسی.چنین گفت پیران که از تخت و گاه
شدم دور و بیزارم از هور و ماه.فردوسی.ز پیران فرستاده آمد برین
که بیزارم از جنگ وز دشت کین.فردوسی.ای دل ز تو بیزارم و از خصم نه بیزار
کز خصم بآزار نیم وز تو بآزار.فرخی.و ما بیزاریم از دروغ گفتن خواهی بر دوستی خواهی بر دشمنی. ( التفهیم ).پوست باز کرده بدان گفتم که تا ویرا در باب من سخن گفته نیاید که من [ خواجه احمد حسن ] از خون همه جهانیان بیزارم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 178 ).
بیزارم از تو و همه یارانت مر مرا
تا حشر با شما نه علیکست و نه سلام.ناصرخسرو.ما بتو ایمان نیاوریم الا بخدای موسی و هارون و از تو بیزاریم. ( قصص الانبیاء ص 104 ). بعضی گفته اند که ادریس و شاگرد او از این بیزارند که بت باشد. ( قصص الانبیاء ص 211 ). چون بامداد شد برخاست [ پدر خدیجه ] گفت چه حالت افتاده است گفت دوش خدیجه را به محمد ( ص ) دادی گفت من از این بیزارم. ( قصص الانبیاء ص 217 ).