لغت نامه دهخدا
به گلشن عزبی غنچه خفته ام اما
کسی نچیده گلی از حدیقه دمرم.فوقی یزدی ( از آنندراج ).- دمر شدن ؛ دوتا شدن برای برداشتن چیزی یا انجام دادن کاری. دوتا شدن چون راکعی.( یادداشت مؤلف ).
|| وارون بر زمین نهاده. ( یادداشت مؤلف ).
- دمر کردن ظرفی ؛ وارونه نهادن آن را یعنی بر دهانه آن را بر زمین نهادن. ( یادداشت مؤلف ).