لغت نامه دهخدا
یکی دسته راسیم و زر اندر است
دو دسته بخوشاب پرگوهر است.فردوسی.نه هر آهوئی را بود مشک ناب
نه از هر صدف دُرّ خیزد خوشاب.اسدی.نیکوان را هست میراث از خوشاب.مولوی.- خوشاب سی ؛ سی خوشاب. کنایه از سی دندان. ( یادداشت مؤلف ) :
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی
همان تیغ برّنده پارسی.فردوسی. || تره های نازک و تر و تازه. || ( ص مرکب ) تر. تازه. سیراب. آبدار. پر از آب. || متموج. موجدار. شفاف. روشن. صاف. ( ناظم الاطباء ). مطرا. روشن ، و در وصف در و مروارید آید. ( یادداشت مؤلف ) .
- دُرّ خوشاب ؛ دُرّ صاف و آبدار. درّ شفاف :
تو گفتی بکان اندرون زر نماند
همان درّ خوشاب و گوهر نماند.فردوسی.دهانش پر از در خوشاب کرد.فردوسی.بارد درّ خوشاب از آستین سحاب.منوچهری.گر سخن گوید تو گوش همی دار بدو
تا سخنها شنوی پاکتر از درّ خوشاب.فرخی.در خوشاب قطره ای از جرعه می است
در کام جام قطره در خوشاب خواه.نصیرالدین شرف ( از صحاح الفرس ).ز دست و دیده ش بگسسته و بپیوسته
بسینه و دو رخش بر دو رشته در خوشاب.مسعودسعد سلمان.صدف ندارد قیمت مگر به در خوشاب.معزی.بجای باران از ابر طبع درافشان
در خوشاب چکاند ز ناودان سخن.سوزنی.